قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
817
تاريخ الفي ( فارسى )
حسين ، عليه السّلام ، بازگردد كه عثمان موصلى از قفاى وى درآمده بىخبر نيزه بر كمر وى زد كه از اسب درافتاد و اسب او رم كرده روى به صحرا نهاد . فيروزان چون پياده بماند نيزه بيفكند و سپر در سر كشيده تيغ از نيام برآورد و با آن مدبران برآويخت . امّا اسد بن ابى دجانه چون فيروزان را پياده ديد بانگ بر مركب خود زده حمله كرد و از حلقهاى كه گرداگرد فيروزان زده بودند چهار كس را به قتل آورده باقى دررميدند . اسد نزد فيروزان آمد و گفت : اى برادر ، جهد كن و بر اسب من نشين . فيروزان خواست كه سوار شود كه ناگاه از چهارسوى ايشان درآمده آغاز حرب كردند . اسد فيروزان را بگذاشت و پيش ايشان باز شده دست به حرب ايشان بگشاد . در اثناء محاربه بخترى از دست راست اسد درآمده نيزهاى بر پهلوى او زد كه سر سنان از پهلوى ديگر بيرون شد . نيزه از دست اسد بيفتاد . خواست كه تيغ بركشد دستش كار نكرد و ارزق بن هاشم درآمد و به يك ضرب تيغ كار اسد را تمام كرد . و امّا عبد اللّه بن حسن با شبث بن ربعى برآويخته بود و در اثناء حرب هفده زخم خورده بود . عاقبت بكوشيد تا آن قوم از وى گريزان شدند . و چون ديد كه لشكر گرد فيروزان و اسد را فروگرفتهاند به جانب ايشان تاخت و در محلّى رسيد كه اسد شهيد شده بود . عبد اللّه از اندوه او به يك طعن نيزه قاتل او را هلاك كرد و بخترى را مجروح گردانيد . لشكر از وى دررميدند و او پيش آمد . فيروزان را ديد افتاده ؛ دست دراز كرده او را از زمين درربود و در پيش زين گرفته روان شد . امّا اسب عبد اللّه چون قدمى چند رفته فروماند ؛ چه ، بيش از صد زخم تير به وى رسيده بود . پس عبد اللّه پياده شد و فيروزان را نيز از اسب فروگرفت . عمش عون بن على چون وى را پياده ديد مركب بتاخت و جنيبتى بياورد تا عبد اللّه سوار شد . عبد اللّه بازوى فيروزان را گرفته به دست عون داد خواست كه به راه درآيد كه فيروزان بيفتاد و جان به حقّ تسليم كرد . عبد اللّه به گريه درآمد و عون نيز گريان شده بر فوت او بسيار دريغ خوردند . پس ديگربار عبد اللّه بن حسن دل از دنيا و مافيها برداشته و عنان اختيار به قبضهء ارادت آفريدگار باز گذاشته روى به لشكر مخالف آورده مبارز طلبيد . هيچ كس را داعيهء حرب او نشد ، هرچند سعد مبالغه مىكرد كسى سخن او را نمىشنيد . پس سعد در غضب شده لشكر خود را دشنام مىداد و نفرين مىكرد كه يوسف بن احجار اسب پيش راند و گفت : يابن سعد ، منشور ملك رى تو گرفتهاى و علم سپهسالارى تو افراشتهاى ، چرا پيش نمىروى و ما را نكوهش مىكنى ؟ سعد فرمود : مرا امير جليل نفرموده كه خود حرب كنم ، بلكه اين لشكر را در فرمان من كرده تا من ايشان را به حرب فرستم . پس تو را فرمان من بايد بردن نه من فرمان تو را . برو و با اين پسر حرب كن ، و گرنه از تو پيش پسر زياد شكايت كنم .